بهترین حرفها

بهترین حرفها

در نهان ، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند ، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.


شاید این است دلیل تنهایی ما ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:41  توسط مهردادخاشه  | 

اگر می خواهی ارزشت را نزد خدا بدانی، ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چقدر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:40  توسط مهردادخاشه  | 

گویند آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی هست
که داشتنش جبران همه ناکامی هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:39  توسط مهردادخاشه  | 

مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند
و از آن غولی میسازند به نام تقدیر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:39  توسط مهردادخاشه  | 

 

 ما چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی است که آرزوی زودتر سپری شدنشان را داشتیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:38  توسط مهردادخاشه  | 

داستان قبر پولدار و خانه فقیر

جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند . تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود، آنجا خانه ای است نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و غذایی . پسرکی فقیر به نام جوحی که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند . زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:48  توسط مهردادخاشه  | 

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:1  توسط مهردادخاشه  | 

چه کسی می داند که تو درپیله ی خود تنهایی


چه کسی میداند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی


پیله ات را بگشای

 تو به اندازه پروانه شدن زیبایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:1  توسط مهردادخاشه  | 

در بین تمامی مردم، تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده

زيرا همه فكر مي كنند كه به اندازه كافي عاقلند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:0  توسط مهردادخاشه  | 

 
در يک روستاي کنار يک استخر بزرگ تخته سنگي سياه و با عظمتي نشسته بود که خود را موجود بسيار مهمي مي دانست . با اينهمه مردم روستا به ام هيچ توجه اي نمي کردند . يک روز آسمان ابري شد و اندکي باران باريد. اهالي روستا که مدتي بي آبي کشيده بودند به شادماني پرداختند و مراسم شکر گذاري بجا آوردند. تخته سنگ زبان شگوه و شکايت باز کرد . قورباغه سالخورده اي در کنار استخر زندگي مي کرد از او پرسيد:
چرا اينقدر عصباني شده اي ؟ تخته سنگ گفت : هر کس ديگري جاي من بود عصباني ميشد . چرا مردم روستا با ديدن چند قطه باران اين همه خوشحالي مي کنند اما هيچ اهميتي به تخته سنگ با عظمتي مثل من نمي دهند؟ قورباغه گفت : راز رفتار اين مردم بسيار روشن است باران براي آنها اثر بخش است و زندگي انها را بهبود مي بخشد اما تو چه ؟ تو که دردي از آنها دوا نمي کني نه سودي به مزارع آنها ميرساني و نه فقيران آنها را ثروتمند مي کني و در واقع راه نفوذ به دل آنها را نيافته اي ولي باران از تمام راهها به دلها نفوذ مي کند.
تخته سنگ به فکر فرو رفت و آنگاه به توقع ساده لوحانه خود خنديد چرا که تا به حال سعي نکرده بود به دل کسي نفوذ کند و هميشه آرام و مغرور در همانجا نشسته بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:52  توسط مهردادخاشه  | 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد .

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
 


آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:51  توسط مهردادخاشه  | 

برایت دعا میکنم که ای کاش خدا از تو بگیرد.

هر آنچه خدا را از تو میگیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:10  توسط مهردادخاشه  | 

افسوس

میخواهم ولی نمی توانم، افسوس که می توانستم ولی نمی خواستم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:9  توسط مهردادخاشه  | 

خوشبختی توپی است که وقتی می غلتد به دنبالش می دویم و وقتی توقف می کند به آن لگد می زنیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:48  توسط مهردادخاشه  | 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد
مشتري پرسيد چرا؟
آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت : مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند!
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم.
مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟
آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند.
مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:45  توسط مهردادخاشه  | 

 کسي را که به شما شنا ياد داد, غرق نکن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 22:43  توسط مهردادخاشه  | 

طواف خانه دل کن "اگر دلي داري که خانه کعبه بجز سنگ و گل نمي باشد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:41  توسط مهردادخاشه  | 

اگر می خواهید حقیقتاً زندگی کنید، ابتدا مردن را بیاموزید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:1  توسط مهردادخاشه  | 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي اٿتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:51  توسط مهردادخاشه  | 

شهسواری به دوستش گفت: بیا به كوهی كه خدا آنجا زندگی می كند برویم.میخواهم ثابت كنم كه او
فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر بار مشقات نمی كند
دیگری گفت:موافقم .اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم
وقتی به قله رسید ند ، شب شده بود. در تاریكی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان كنید وآنها
را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد كه بار سنگین تری را حمل كنیم.محال است كه اطاعت كنم
دیگری به دستور عمل كرد. وقتی به دامنه كوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
مرشدمی گوید:تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
رام كنندگان حیوانات سیرك برای مطیع كردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می كنند.زمانی كه حیوان هنوز بچه است، یكی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می كند نمی تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك ای عقیده كه تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فكرش شكل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،كافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها كردن خود تلاشی نخواهد كرد
پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شكننده ای بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگی قدرت تنه درخت را باور كرده ایم، به خود جرات تلاش كردن نمی دهیم،
غافل از اینكه برای به دست آوردن آزادی ، یك عمل جسورانه كافیست
مردی زیر باران از دهكده كوچكی می گذشت . خانه ای دید كه داشت می سوخت و مردی را دید كه وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود
مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میكنی
زائوچی در مورد این داستان می گوید :
خردمند كسی است كه وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترك کتد
مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیك شد و اجناس او را بررسی كرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند
زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت كه قیمت همه آنها یكی است
او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یك قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی كه وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم .
قیمت گلدانی را كه ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:39  توسط مهردادخاشه  | 

مطالب قدیمی‌تر